ادبی ، هنری |
همه از خداییم و به سوی او می رویم
پدرم
به سفر ابدی رفت.
چندین ماه تحمل درد و رنج اش پایان یافت سرطان تمام شد. در تمام این دوره ی کابوسناک به او از بیماری صعب العلاجش چیزی نگفتیم در حالی که خودش میدانست و به روی ما نیاورد که می داند.
نه در سخت ترین لحظات ناسزایی گفت و نه کفری و حرفی نامربوط...
خدای مهربان را شکر که در همه ی احوال با ما بود و آنچه پدرم خواست انجام شد و اکنون در گیلان آرمیده است تا روزی که به وی ملحق شویم.
نمی دانم ونمی توانم چیزی بیشتر بنویسم . از لطف همه ی دوستان / فامیل / و... ممنونم.
خداوند همه ی ما و سفر کردگان ما را ببخشد و مورد رحمت قرار دهد ان شاءالله .
التماس دعا و طلب مغفرت .
با آرزوی طول عمر وسلامتی
سید حسینی
دوستان عزیز این پست قرار بوده خوانشی بر شعر یکی از دوستان باشد ، اما بدلیل پاره ای از مشکلات شخصی که از شرح آنها خوداری می کنم ( چون مایل نیستم شرح حال نویسی در این وبلاگ داشته باشم) فعلا" شعری از خودم را به شما تقدیم میکنم.
مزه ی خزر
باد مي وزد
يك باد پنهاني مي وزد
نارنج است پرتقال و ليمو
يك باد كه مزه ي خزر دارد
دست پنجره را مي كشم
باد چه مي داند به چه مي وزد
اين وقت شب
همین وقت روز
من به درخت احترام گذاشته ام
به باران
حتي وقتي نبود
به تو
كه نيستي
نبودي هيچوقت
از اينجاي باد
از اينجاي شما ل
يك تاكسي يك اتوبوس يك قطار حركت دادم يك بليط
با چمداني كه معنايش را در سفر مي فهمم
يك دستم در پنجره جا مانده
يك دستم را چمدان مي برد
آن جاي باد است
از خميازه ي كشيده ي اتو بو س
پياده شده ام
خيابان حوصله ي درازيست
خيابان هميشه حوصله ي درازيست
وكفشها يم
حروف خلا صه ي سفرند
از اينجاي باد
تا آنجاي باد
پنجره دستم را كشيده
چمدان دستم را آورده
وسفر
در كفشهايم جا مانده هنوز
با يك قطا ر
يك اتوبوس
يك تاكسي
من سفر نبودم
سفر نداشتم
اينجا سمت جايي نيست
اينجا شما ل است
اينجا نارنج است پرتقال و ليمو
كه كمي مزه ي خزر دارد
از دستم كه نچيني اش
من به نبودنت
اميد دارم ...
شاعران وبلاگ
به گزارش موسسه ي تحقيقاتي بركمن دانشگاه هاروارد در خصوص وبلاگهاي فارسي كه بخشهايي از آن در روزنامه ي نيويورك تايمز منتشر شده است وبلاگهاي فارسي را به چهار دسته تقسيم كرده است :
1- حاميان سكولاريسم و اصلاح طلبان
2- نيروهاي مذهبي
3- ادبيات و شعر فارسي
4- شبكه اي تركيبي
براساس گزارش نيويورك تايمز بيشتر وبلاگ نويسان از داخل ايران مي نويسند و جنسيت غالب در دنياي وبلاگ نويسي با مردان است . در ضمن زنان در گروههايي مثل شبكه هاي تركيبي ، شعر و سكولارهاي خارج از ايران جايگاه قابل توجهي دارند.
همچنين گمنام نويسي در وبلاگ نويسي فارسي به شدت شايع است و درواقع فقط شاعران هستند كه با معرفي اسامي واقعي شان مشكلي ندارند.
منبع ؛ روزنامه جام جم - مورخ 29فروردين 1387
وبلاگهاي مرده
شايد براي شما هم پيش آمده باشد گاهي كه وبگردي مي كنيد به وبلاگي بر مي خوريد كه مدتها از آخرين پستش مي گذرد بعضي دو يا سه ماه بعضي چندين ماه بعضي رسما" با آخرين بيانيه ي نويسنده اش بعضي هم غير رسمي و بدون هيچ كلام آخري ، اما اگر وبلاگي پنج سال از آخرين پستش گذشته باشد پنج سال گذشته بود اتفاقي واردش شدم شايد اسمش باعث شده بود اسمي كه كمي غير متعارف بود : ( زن رشتي ) وارد جزئيات نمي شوم ، يكنفر در يكي از پيامها گفته ؛ « من گاهي به اين وبلاگ سر مي زنم ، نمي دانم چرا ولي چيزي مرا گاهي به اينجا برمي گرداند ... »
پنج شاخه گل شايد تنها چيزي بود كه مي توانستم در قسمت نظرات وبلاگ بگذارم.
زن رشتي در پپيوندهاي روزانه لينك شده است .
ياد دوستي شاعر
... هيچ كس
با هيچ كس
سخن نمي گويد
كه خاموشي
به هزار زبان
در سخن است ...
وقتي كسي ديگر نيست بيشتر متوجه اش مي شويم ؛ درباره اش حرف مي زنيم بعد از مدتي درباره اش گاهي فكر مي كنيم و سپس كم كم او در اعماق سلولهاي خاكستري ماست تا وقتي كه زنده ايم .
اين چند وقت طول مي كشد نمي دانم ولي مطمئنم درباره ي هر كدام از ما همينطور است .
به سرهنگ قلي زاده ؛ دوستي كه دير آمد و زود رفت
ميان ظهر
توي جيغ آفتاب
وقتي آخرين اتوموبيل از خيابان مي گريزد
فقط كافي ست بدت بيايد
از آينه كه تكرارت مي كند بعد ِ بوسه هاي نارس
از صدايي كه با توست
و از شمعداني هاي سفيدي كه حياط را پر كرده اند
و مرگ يعني
خانه اي كه مي توان در آن نبود
لباسي كه مي توان در ان نبود
صدايي كه مي توان ...
ميان ظهر
توي جيغ آفتاب .
با احترام
سيد حسيني
سالهاي من
سال از بهار
اين شعر از
برگي كه درخت ندارد
شروع مي شود
چتري كه باران ندارد نه
ابري كه آسمان ندارد نه
عطري كه گل ندارد نه ...
توي سالهاي من
فصلي ست كه درخت ندارد .
خزر خیس
خزر توي نقشه خيس نيست
تو بيهوده بيرون دريا ايستاده اي
خزري كه توي عكست داري هم
ديگر خيس نيست
ابرهاي نازك اين حوالي خشك اند
درست همين موقع
ديروقت بلند تابستان اينجا
كه هزاران توريست تكرارش مي كنند
كليك
كليك
كليك
با دوربين يكبار مصرف حتي
فقط خزرِ توي عكس خيس نيست
و تويي كه
به همه ي عكسها تن مي دهي
تو در آنِِِ ِواحد
به چند عكس مي تواني لبخند زده باشي
تو در آن ِواحد
چيزي به چند نفر گفته باشي
چيزي به چند نفر داده باشي
جايي را با چند نفر بوده باشي
تو در آن ِواحد ببخشيد!
كليك شده باشي
بد جوري كليك شده باشي
با كاربران فراوان
ونشانگرها همزمان سمت توست
بيرون عكس جا مانده ام
همه ي پاييزهاي اين فصل هم
دير وقتند
پاپي نشو !
اصلا" بي هيچ دليلي همه ي فصلها پاييزند
همه ي عكسهايم خالي اند
ومن
بيهوده كنار خزر ايستاده ام
شايد
در ادامه ي اين عكس
مي خواهم پالتویم را بپوشم .
سيد حسيني
روايت متن ناكام
يک باور سرخ پوستی می گويد :
در وجود هر مرد انعکاسی از يک زن و در وجود هر زن انعکاسی از يک مرد وجود دارد.
نگاهي به داستان كوتاه
من به طرز فجيعي زن بودم
اثر محمدرضا براري
نوشتن پيرامون متني كه هوشيار است و مي خواهد به ناهوشياري مبتلا شود متني كه می خواهدبافراروي از هنجارهاي معمول روايت ، تن به ريسك مي دهد متني كه به نوعي جنون دوست داشتني و تا حدي ارضاء كننده دچار مي شود و سرانجام متني كه از سورئاليسم روايت فراتر مي رود دشوار است .
(( زن وزيد و ريخت توي خيابان...))
آنچه از ابتداي داستان توجه را برمي انگيزد زبان راوي است. زباني كه براي خواننده ي داستانهاي معمول چندان متداول و شايد راحت نيست. زباني كه مي خواهد به دور از نثر معمول و مكانيكي مرسوم بار روايت را بر دوش كشد. زباني كه راحت الحلقوم نيست وبلكه مي خواهد خواننده را متوجه ي خودش كند. زباني كه پيداست با استفاده از توانمنديهاي سرشار شعر - مخصوصا" شعر سپيد وگاها" مدرن - به خلق تصاوير و اتفاقات غير معمول و نامنتظره اي بپردازد كه روزمره نيز هست و لاجرم تكراري و كليشه اي ( منظور روايت است كه جريان دارد نه خود زبان)
ما با اولين جمله ي داستان با اين زبان روبرو مي شويم :
(( زن وزيد و ريخت توي خيابان ...))
زباني كه باعث مي شود همچنان كه نثر معمول داستان را نداشته باشيم باعث مي شود زبان خود (به عنوان مخاطب) را از دست داده وبا آن همراه روايت حركت كنيم اين زبان هر چه كه در داستان پيشتر مي رويم بيشتر نمايان مي شود و سعي در حضوري قدرتمند تر دارد.
نويسنده با بهره گيري صحيح از توانمنديهاي نثر مورد اشاره آنجا كه به زن مي پردازد و او را درطول داستان تا نزد جوان حركت مي دهد به زيبايي زبان مورد اشاره را به اوج مي رساند.
نحوه ي حضور زن ، حضور اشياء، عكس العمل عابران و حتي خود كلمات به گونه اي است كه گويا اين جنسيت متحرك _ زن _ همه ي آنها را تحت الشعاع خويش قرار داده وهر كدام به فراخور حال وتوان خويش قصد بهره مندي از اين زنانگي ريخته شده را دارند چندان كه كلماتي كه قرار است داستان را به پيش ببرند نيز نمي توانند بي تفا وت باشند :
((... پياده رو حركت مي كرد وليس مي زد كف كفشهاي پا شنه بلندش را...))
(( ... عطر ملايم ادكلنش همراهش حركت مي كرد ...))
(( ... لبخندي داشت توي صورت زن مي روئيد ...))
((... صداي كسي از توي جمعيت سر خورد روي روسري زن ...))
((... پارك كه به او رسيد رفت توي زن ... ))
حضور مغناطيسي زن به زبان سرايت پيدا مي كند و زبان اتفاقات را در مدارخويش حركت مي دهد، حركتي كه گاه به اغراق مي رسد وجلوه هاي زباني را تا پايان متن به نمايش مي گذارد. اما نويسنده در چند جاي داستان ميان پرانتز ها ظاهر مي شود . ظهوري كه شكل و قواره اي بيشتر پست مدرنيستي به داستان مي دهد .
اولين ظهور يا حضور:
((... من جوان بودم ... ))
به خوبي در كار مي نشيند و موتور داستان را به نرمي و زيبايي حركت بيشتري مي دهد ،اما دومين حضور ومخصوصا" جمله ي پاياني آن توي ذوق مي زند و هوشياري مخاطب را كه پيش
از اين از دست رفته بود ، بيدار كرده و باعث مي گردد مخاطب از همزاد پنداري بازمانده واحساس تصنعي بودن داستان براي لحظه اي بر او غلبه كند :
((...اصلا" نمي خواهم من راوي باشم بگذاريد راحت با زن صحبت كنم بدون دغدغه ي توي خواننده...))
هر چند داستان در سطرهاي بعدي ادامه ي موفق خويش را از سر مي گيرد اما وجود سطري ديگر از اين دست كه اشاره شد به عنوان سطري مزاحم مجدداً حركت طبيعي داستان را دچار دست انداز مي كند :
((...آخيش راحت شدم ...))
از اين گونه در داستانهاي نويسندگان بنام نيز يافت مي شود اما منظور استفاده ي بجا و نشستن اين حضور يكباره در متن است به گونه اي كه چون عضوي اضافه، زيباي داستان را نخراشيده نكند. اين حضور چند جاي ديگر و همچنان داخل پرانتز اتفاق مي افتد كه كاملاً بجا و زيبا در داستان نشسته و به يكباره متن و روايت را به درون پرانتز مي كشد با سطرهايي فوق العاده :
((... من زن بودم ...))
((... من به طرز فجيعي زن بودم ... ))
مي توان به جرات گفت حتي شما را به عنوان مخاطب به درون پرانتز مي كشد تا اين بار نه در حالت و حضور هميشگي و كليشه اي خودتان تحت عنوان مخاطب ، بلكه براي چند لحظه با جادوي متن در حالتي بيخودي احساس زنانگي اي مبهم يا غريب داشته باشيد احساسي كه حتي براي حداقل چند لحظه شما را زن مي كند، يكباره به طرز فجيعي زن مي كند.
و اما آن دو نفر داستان ، زن و جوان ، يا زن يا جوان ، يا هردو يا هيچكدام ... در واقعاً دگرديسي اي كه در داستان به طرز زيبايي اتفاق مي افتد و زبان مورد اشاره بار اصلي اين حركت رابه دوش مي كشد اتفاقي ست كه نه درا تفاق بلكه در لايه اي عميق تر در متن جريان دارد ، از اولين جمله ي داستان تا آخرين جمله ي آن . اتفاق يا بهتر بگويم نوستالژي تاريخي اي كه همان نا كاميست اين بار نه در اتفاق حتي نه در اشخاص بلكه فراتر به متن تسري پيدا مي كند و از متن به مثابه موجودي زنده به من ، به من همه.
در اساطير آمده است مرد وزن در ابتدا يكتن بودند با هم و چسبيده به هم ، تا خدايان آنها را از هم جدا كردند تا قدرتشان كم شود. از آن زمان تا كنون مرد در جستجوي زن اثيري خويش است و زن هم در جستجوي مرد اثيري خويش ، امروزه نيز روانشناسي نشان داده انسان مو جودي دو جنسي است ، آنيما و آنيموس .
آيا متن داستان دو جنسيتي است يا ترجيح مي دهد با تن دادن به جنسيتي خاص نا كامي اش را دنبال كند.
« ناكامي ا ي كه از فيزيك متن به فيزيك تن به فيزيك من مي رسد. »
سیدحسینی
اسفند۱۳۸۶خورشیدی
- من به طرز فجيعي زن بودم : مجموعه داستان/ نويسنده : محمدرضا براري- تهران : نشر چاپار، 1381- 80 ص. قيمت 7000 ريال.
تلنگری که بوسه نیست
یک جرعه چای می نوشی
جهان در جرعه ی دوم هم هست
به یک بوسه نگاه می کنی
جهان بی تلنگری می میرد
اتفاقی که نیافتاده این است
چهره ی چندم خودت را نمی دانی
و از قیافه ی بوسه می ترسی
به همین راحتی
از جرعه ی دوم چای
از تلنگری که بوسه نیست
از اتفاقی که نمی افتد
می ترسم .
چه صورت غمگینی دارد
فنجان خالی.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|